ذهن زیبا

خدایا ! نوشتن را به شرطی می خواهم که کلماتم عطر نفسهای تو باشد .

ذهن زیبا

خدایا ! نوشتن را به شرطی می خواهم که کلماتم عطر نفسهای تو باشد .

...

 

مادر مرجان پر کشید.

...

 

جمعه بدنیا آمدم 

مرا ببخشید

اگر جایتان را تنگ کرده ام

سعادت

 

خدایا!

سحرگاهان!

وقتی گنجشک­ها قصد شیطنت دارند

و می­خواهند تو را زودتر از من فریاد بزنند

تو را به جلالت قسم کاری کن

که من زودتر بیدار شوم

منی که خوب می­دانم

سعادت دنیا و آخرتم

پشت همین ثانیه­ها اردو زده است 

                                                   

...

 

منصور را دوست داشتم ... با اینکه مربی من نبود... پنهانی خیلی چیزها از او آموختم! ... آن روز که بازیم نداد ... دلخورترین مرد جهان من بودم ... و منفورترینشان ... منصور ... چه می کند این عشق با من ... که اینگونه از منصور متنفر شدم؟!

دیشب رفت

سرطان مجبورش کرد برود

من

مدتهاست بخشیدمش!   

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 پ.ن: عکسی از منصور دارم اما امکان گذاشتنش  نیست. عکس روی قلب خاکی­ام نقش بسته است. اگر توان دیدن دارید ... بسم الله

پ.ن2:دومین کتاب ساجده کشمیری ... به زودی

لطفا شبها نخوابیم!

محرم را فرصتی بزرگ می­دانم ... برای انسان بودن ... و انسان ماندن ... چرا که ... این روزها ... آدم­ها بسیارند ... اما انسان­ها ... انگشت شمار!

لطفا ... شبها نخوابیم ... شاید مثل هرمز، صالح و مظفر ... فردا نباشیم