خدایا!
سحرگاهان!
وقتی گنجشکها قصد شیطنت دارند
و میخواهند تو را زودتر از من فریاد بزنند
تو را به جلالت قسم کاری کن
که من زودتر بیدار شوم
منی که خوب میدانم
سعادت دنیا و آخرتم
پشت همین ثانیهها اردو زده است
منصور را دوست داشتم ... با اینکه مربی من نبود... پنهانی خیلی چیزها از او آموختم! ... آن روز که بازیم نداد ... دلخورترین مرد جهان من بودم ... و منفورترینشان ... منصور ... چه می کند این عشق با من ... که اینگونه از منصور متنفر شدم؟!
دیشب رفت
سرطان مجبورش کرد برود
من
مدتهاست بخشیدمش!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن: عکسی از منصور دارم اما امکان گذاشتنش نیست. عکس روی قلب خاکیام نقش بسته است. اگر توان دیدن دارید ... بسم الله
پ.ن2:دومین کتاب ساجده کشمیری ... به زودی
محرم را فرصتی بزرگ میدانم ... برای انسان بودن ... و انسان ماندن ... چرا که ... این روزها ... آدمها بسیارند ... اما انسانها ... انگشت شمار!
لطفا ... شبها نخوابیم ... شاید مثل هرمز، صالح و مظفر ... فردا نباشیم